امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

امیر مهدی دردونه مامانی وبابایی

سال نو با پسمر خودم.....

 یه هفته مونده به عید مامانی تازه خونه رو بهم ریخته البته خریدام رو انجام دادم و خیالم راحت شد و حالا تازه شروع کردم ....هنوز معلوم نیست که به بابایی هفت روز اول رو میدن یا هفت روز دوم با این حال رفتن به کاشان 100٪ و خیلی وقته که به کاشان نرفتیم و دلم برای فک وفامیل بابایی تنگ شده  یه چند روزی استراحت از زندگی .آشپزی.بشور و بپز آی حال میده همش از این خونه به اون خونه البته خدا کنه که پسمری بد اخلاقی نکنه.امیدوارم.................... ...
26 اسفند 1392

مسافر عجول ما

چهار شنبه شب رفتیم خونه مامان فاطمه و کلی پسمری با خاله هلاله و بابایی مامان فاطمه بازی کرد و خوابید تا صبح با صدای نگرانه مامانی بلند شدم رفتم بیرونه اتاق دیدم شبنم زن داداشم داره گریه میکنه گفتم چی شده گفت کیسه آبم پاره شده و میترسید که ......خلاصه مامان و داداشی بردنش بیمارستان و نیلا رو گذاشتن پیشه من اولش کلی گریه کرد و آخر هم خوابید منم چیزی بهش نگفتم و یواشکی تماس میگرفتم تا خبر بگیرم .......ساعت 10 بود که مامانم گفت بدنیا اومد و خدا رو شکر  ..بازم جرات نکردم به نیلا چیزی بگم تا اینکه خاله هاش اومدن و بردنش بیمارستان  ما هم با بچه ها هماهنگ کردیم و رفتیم دیدنش  یه پسمریه ناز و شیرین باز هم خدا رو شکر بخاطر این ...
26 اسفند 1392

اینم عکسای پسمریه من

چیزی شده؟؟؟؟؟؟ دارم پفک میخورم......     ااااین کلاه                                                                                   که سرم کار دست مامان هنگامه   تی فدا............    ...
24 اسفند 1392

تولد پسمریه من

خدا رو شکر با یه هفته تاخیر همه چیز جفت وجور شدو یه تولد خوب برای پسمری گرفتیم چون لباس پسمری لیمویی بود تصمیم گرفتیم که من وبابایی هم لباس لیمویی بپوشیم ...........همه چیز خوب وعالی بود از همه وزحمت هایی که کشیدند ممنونیم مخصوصا (((((مامان فاطمه گلم و بابای مهربونم)))))........... ......       ...
24 اسفند 1392

پسمر خجالتیه من

پسمریه من خیلی خجالتیه و هرکجا میریم اون تو بغل مامان و یا بابایش میمونه واگر کسی نزدیکش بشه گریه میکنه  و دیگه ساکت کردنش راحت نیست البته اینو بگم که مامان هنگی هم خیلی خجالتی بود وجالبتر اینکه بابایی هم بنا بر گفته مامان جونت خیلی خجالتی بوده و هر وقت به مهمونی میرفتند بابایی پشت مادرش قایم میشده!!!!!!!!!!البته تا یخت آب شه زیاد طول نمیکشه و شروع میکنی به شیطونی همه چیز رو بهم میریزی وکلا عاشق سیم برق و تلفن و دیگه آشپز خونه هستی وگاهی هم از صدای نق زدنت متوجه میشم که دوباره به پرده آشپز خونه گیر کردی .دیگه برات بگم از موقع خوابت وقتی برات لالایی میگم تو هم پابه پای من میخونی تا خوابت ببره و از غذا خوردنت بگم که خیلی منو نگران کرده ...
24 اسفند 1392

میلاد عشق

چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که برای تعیین روز بدنیا آمدنت با دکتر حرف میزدم دکتر تا گوشی رو گذاشت از نگاش فهمیدم که خبریه  وای چی بگم  4-3 بار سونو کردم و خبری نشد  بابا حامد مغازه شیرین عسل  رو خالی کرد برام کلی شکلات خرید خوردم وباز خبری نشد چه شبی بود من و مامان فاطمه و خانوادم خواب نداشتیم .............تا بدنیا اومدنت بعد هم زردی لعنتی  بد و بدتر با هم خستگی زایمان به تنم موند دیگه از گرررررررررررییییییییییهههههههات که نگو...............بیخیال ا                           &n...
5 اسفند 1392

یه روز خوب با دوستان مامان

خلاصه بعداز چندبار برنامه ریزی برای دیدن هم  و کنسل شدنش  اینبار نژلا جون همچی رو اکی کردو برنامه برای روز 5شنبه شد .هوا برفی بود بابا حامد هی منصرفم میکرد ولی من خیلی وقت بود که دوستانم رو ندیدم  اصرار منو دید بی خیال شد از شب قبل اومدم خونه مامان فاطمه  ساعت 11.30 با لیلا قرار گذاشتم که اونم بد قولی کرد و من با پسمری و بابایی رفتیم بابایی منو رسوند و خودش رفت سر کار ....چی بگم از پسمری خیلی غریبی میکرد اعصابم رو بهم ریخت تا سر سفره روی شونه های مامان نژلا جون خوابش برد  تا خوابید خونه آروم شد ما با خیاله راحت اناهار خوردیم بیدار که شد به پیشنهاد من با بچه ها رفتیم به پاساژ پردیس زندگی که چند قدمیه  خونه دوستمو...
5 اسفند 1392
1